حرف اول راستش را بخواهید، مقاومت در برابر زندگی آدم را از پا درمیاره. این را از من داشته باشید.

امروز توی کلاس به این فکر می‌کردم. شاید بگید معلومه ساناز، مقاومت که خوب نیست. اما مسئله اینه که ذهن ما به طور پیش‌فرض برای مقاومت کردن برنامه‌ریزی شده. وقتی پیش‌فرض ذهن ما قضاوته، وقتی پیش‌فرضش نداشتن اعتماد به نفس و توانایی‌هامونه، وقتی کمال‌طلبی بی‌جاست، ما برای مقاومت کردن کلی فرمول توی ذهنمون داریم، اما برای زندگی کردن دستورالعمل درست و درمانی نداریم.

این قضیه هم به کشور خاصی ربط نداره. من توی مهاجرتم اینو خیلی واضح دیدم. تو فضای مجازی اغلب ما فقط مقاومت کردن را یاد گرفتیم.

اما من دوست دارم جهت صحبتم را به سمت تجربه‌های واقعی خودم ببرم. چون مهاجرت را توی اینستاگرام اونطوری که هست ندیدم. بیشتر می‌بینیم که فلانی رفته فستیوال، چه لباسایی، چه دانشگاهی. ولی چالش‌های واقعی پشت مهاجرت را کمتر کسی تعریف می‌کنه.

مثلاً این ترم، خیلی خوشحالم که با یک دختر خوب همگروه شدم. ما حرف همدیگر را خوب متوجه می‌شیم و باهم کنار می‌آییم. برای یک درس پرکار، هفته پیش رفتیم بازدید از سایت. برنامه من این بود که بعد بازدید، تحلیل سایت را مثل زمان لیسانس در ایران انجام بدم.

همگروهی من بهم گفت: «من از دوران لیسانس با این استاد کلاس دارم. اول نمره سه گرفتم، بعد دو، و آخرش نمره ۱.۳ که خیلی خوبه را ازش گرفتم. می‌دونم چه فرم‌های ساده و تحریرهای ساده‌ای دوست داره.»

منم گفتم: «عیبی نداره! بخش طراحی را به تو می‌سپارم چون با سلیقه این استاد آشنا هستی. خودم هم بخش مدل را انجام می‌دم چون دوست دارم با بخش تایینگ در تماس باشم تا یک نرم‌افزار جدید را هم بهتر یاد بگیرم.»

قرار شد او روی طراحی معماری و تحلیل سایت کار کنه. یک هفته گذشت. من تو ذهنم حساب‌کرده بودم که حتماً کارهای زیادی آماده کرده. چون خودم تو مقطع کارشناسی در ایران، تحلیل سایت را خوب بلد بودم.

پریشبا بهم پیام داد که قبل کلاس همدیگر را ببینیم و یکم روی کارها کار کنیم. من با خودم گفتم حتماً کانسپت‌ها را آماده کرده. اما وقتی اومد، دیدم هیچ چیزی نداره. شارژ موبایل و لپتاپش هم تموم شده بود، شارژر هم نیاورده بود. از طرفی سرما هم خورده بود و直接从 از دکتر آمده بود، حال و روز خوشی نداشت.

من قدردانش بودم که با این حالِ ناخوش اومده بود. بعضی همگروهی‌ها اگر مریض باشند راحت می‌گن نمیام. اما اومده بود.

در همین حال، من داشتم مقاومت خودم را نشون می‌دادم. با اعتمادبه‌نفس داشتم روشون می‌کردم که تحلیل سایت‌هایی که انجام داده بودیم را چطوری باید interpret کنیم و چطوری تفسیرشون کنیم. بلند شدم و رفتم پیش یک دختر دیگه که خیلی مهربون و خوش‌برخورد بود. او کسی بود که می‌تونست ما را به بهترین شکل راهنمایی کنه.

---

سلام به همه. من مهدی هستم و امروز می‌خوام قصه چند سال اخیر زندگیم را براتون تعریف کنم؛ قصه‌ای که مدرک معماری قهرمان اولش بود.

یادمه توی یک دورهمی با چندتا از دوستام که همه‌مان لیسانس معماری داشتیم، یک سوال اساسی ذهن همه را درگیر کرده بود: وضعیت بازار کار رشته معماری واقعاً چطوره؟ آیا اشباع شده؟

حقیقت اینه که آمارها می‌گن رشته معماری یکی از رشته‌هایی هست که تعداد فارغ‌التحصیلان بیکارش زیاده. اما به نظر من دلیل اصلیش اینه که خیلی از بچه‌ها از یک جایی به بعد دیگه وقت نمی‌ذارن. تو یک کلاس چهل نفره، شاید فقط دو سه نفر واقعاً عاشق معماری باشن و بقیه فقط دارن از مسیر لذت می‌برن بدون اینکه دغدغه آینده شغلی را داشته باشن.

حرف من از جیب خودمونه. من تجربه کاری تو یک دفتر طراحی داخلی را دارم و پروژه‌های شخصی هم گرفتم. نکته‌ای که فهمیدم اینه که اگر برای خودت کار کنی، چندتا کار اول درآمد زیادی نداره. ولی بعد از اینکه سه چهار پروژه را با موفقیت انجام بدی و نمونه کار قوی داشته باشی، سودش واقعاً به نسبت وقتی که می‌ذاری، منصفانه‌ست.

پس بازار کار کجاست؟ می‌تونی بری تو دفاتر معماری استخدام بشی، یا می‌تونی فریلنسر بشی و پروژه آزاد بگیری. اصل ماجرا اینه: کسی که کارش را بلد باشه و تجربه داشته باشه، هیچ‌وقت بیکار نمیمونه. حتی خیلی‌ها می‌گن یک نفر با مدرک مهندسی معماری می‌تونه تو عرصه‌های دیگه‌ای مثل عکاسی یا طراحی گرافیک هم موفق بشه.

من خودم تو همون دوران، علاوه بر کار معماری، عکاسی هم می‌کردم. یک جورایی از هنری که تو رشته معماری یاد گرفته بودم، تو زمینه‌های دیگه هم استفاده می‌بردم. اما هیچ‌کدوم از این کارها به پای سختی و فشار روانی خود معماری نمی‌رسه.

وقتی تو یک پروژه طراحی داخلی مسئولی که قراردادهاش می‌تونه به چندصد میلیون تومان برسه، استرس و مسئولیتش خیلی بیشتر از وقتی هست که داری یک طراحی لوگو انجام می‌دی.

حالا چطور باید وارد بازار کار بشیم؟ قصه خودم را بگم. من هیچ‌وقت علاقه‌ای به کارآموزی‌های بی‌حقوق و حساب نداشتم. مشکل اینجاست که دانشگاه، جایی که باید مهارت یادت بده، اغلب از واقعیت‌های بازار کار عقبه. بهت نمی‌گن چطور باید درست ترسیم کنی یا چطور با نرم‌افزارها کار کنی. می‌گن خودت باید بلد باشی.

من ترم‌های اول دانشگاه را با این تفکر گذروندم که چیو نخونم تا راحت‌تر باشم. اما آخرش، وقتی زمان فارغ‌التحصیلی رسید، تازه فهمیدم چقدر جا موندم. اون موقع بود که به فکر افتادم و دنبال یک راه حل گشتم.

تو این راه، با پلتفرم دانشگاهی دکتر اباصلتیان آشنا شدم. اینجا بود که تونستم با گذروندن دوره‌های کاربردی، دقیقاً همان مهارت‌هایی را که بازار کار ازم توقع داشت، یاد بگیرم. دوره‌هایی که مستقیم روی پروژه‌های واقعی کار می‌کردیم و استادها همیشه حاضر بودند تا راهنمایی‌مان کنند. در نهایت، با اعتماد به نفس و یک مدرک معتبر، برای مصاحبه‌های کاری آماده شدم.

حرف آخر اینه: داشتن مدرک لیسانس معماری یا حتی مدرک کارشناسی ارشد به تنهایی کافی نیست. دنیای کار امروز، دنبال کسی هست که هم بلد باشه و هم جسارت شروع کردن را داشته باشه. اگر شما هم دارید برای گرفتن مدرک تحصیلی تو این رشته تلاش می‌کنید، مطمئن باشید که مسیر درستی را انتخاب کردید، به شرطی که یادگیری را هیچ‌وقت متوقف نکنید. گاهی حلقه گمشده مسیر، یک راهنمای درست است که بتواند از تجربیات دیگران برایتان نورافکن بسازد.